دغدغههای یک فروشندهی خردهپا

خرید بک لینک
سالها پیش استاد فیلمنامهنویسیای داشتیم که توصیهی حیاتیای به من کرده بود. او میگفت اگر دیدی در ذهنت بهعنوان بیننده جایی که قرار است یکی از کاراکترها بر علیه دیگری اقدامی کند توی دلت گفتی آخیش... آنجا جاییست که نیاز به بازنویسی دارد. مثالش هم میشود "هفت" دیوید فینچر. جایی که برد پیت اسلحه به دست جلوی کوین اسپیسی دربند ایستاده و تماشاگر هر لحظه توی دلش میگوید: "بزن لعنتی رو". این نقطهی پایان کار فیلمنامهنویس است.

خوبی کسانی که از تئاتر پایشان به سینما باز میشود این است که فرق میان موقعیت نمایشی و واقعیت را به خوبی میدانند. این کمکی است تا چیزی مثل طراحی صحنه، لباس، گریم و اساسن فضای نمایشی وامدار واقعیت ناتورالیستی بیرونی نباشد.

تفاوت عمدهی "فروشنده"ی فرهادی با خیل فیلمهای واقعنمای روی پردهی سینمای ایران در همین نکته نهفته. طراحی هوشمندانهی فضا برای ایجاد حالتی "خاص" در موقعیت دراماتیکی به طبع اولا "خاص".

از آنجا که قصد لو دادن قصه را به قصد ترغیب مخاطب به دیدن فیلم ندارم، بنابراین فعلن کاری به پیرنگ نخواهم داشت اما نمیتوانم طراحی هوشمندانهی لباس فیلم را نادیده بگیرم که کمککنندهی بازی بسیار قابل قبول ستارهی فیلم برای دریافت نخل طلای بهترین بازیگر جشنوارهی کن ۲۰۱۶ بود.

آنها که "شب افتتاح" شاهکار جان کاساوتیس را دیدهاند میدانند ترکیب دلفریب صحنه/ پشت صحنهی نمایش تئاتر میتواند تا چه حد هیجانانگیز باشد. هیجانی که در فیلم اصغر فرهادی یخ میزند و تماشاگر را در سکون و یخمردگی موقعیت "خاص"اش با خود همراه میکند.

به شگرد استاد فیلمنامهنویسی ابتدای مطلب بازگردیم:

در سالنی که من فیلم "فروشنده" را میدیدم، جایی که کاراکتر جوان فیلم محکم توی گوش پیرمرد خطاکار میزند تماشاگران یکصدا مرد جوان را تشویق میکردند. فیلمنامهنویس موفق شده بود نظر مخاطب به قیمت از دست دادن اصل بیطرفی جلب کند.

سايهيهشك...

ما را در سایت سايهيهشك دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 14:16

صفحه بندی