میخواهم پیشنهاد بدهم تا سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری را از این زاویهی دید ببینید:
داستان سه بیلبورد تنها که ناخواسته درگیر ماجرایی میشوند. همچون تمام قهرمانان اساطیری ابتدا میلی در ادامهی راه ندارند اما همه چیز چنان در هم میپیچد (و میپیچاندشان) که مجبور به طی طریق ادامهی راهشان میشوند. پایان ماجرا؟ نمیخواهم پایان قطعی و محتوم فیلم را اسپویل (نابود) کنم اما بهتان اطمینان خاطر میدهم که در هیچ پیرنگ دیگری در تاریخ نمایش نمیتوانستید چنین پایان قطعی و مطمئنی را بیابید.
لایهی سطحی دیگری هم هست: داستان زن مجنونی که چون دخترش را از دست داده میخواهد قانون را به شیوهی خودش اجرا کند، پلیس راسیستی که همچون دود شدن و به هوا رفتن کاغذهای اداری (ناگهان) متحول میشود و رییسی سرطانی که در ادامهی منطقی (و طبعن هجوآمیز) همخوابی با زنش با شلیک گلولهای به زندگیاش پایان میدهد: زنجیرهی طبع طنزآمیز را پایانی نیست. فرجام آرمانی مرد خانواده و پلیس سختکوش هاراکیری به شیوهی ساموراییها نیست؛ در چشماندازی اساطیری و آرمانی. مرد خودش را در اصطبلی بویناک و پهنآلود خلاص میکند.
به پیشنهاد ابتدایی این نوشته برگردیم: این اولین داستان روایی تاریخ نیست که عامدانه قهرمانانش را اشیاء برمیگزیند. همین چند سال پیش «او» (Her) با انتخاب یک سیستم عامل و سالها پیش «ناگهان بالتازار» با انتخاب یک الاغ نشان داده بودند که میشود قهرمانی جز همان کلیشههای همیشگی داشت. سوال اما همچنان این است. انتخاب این زاویهی دید چه کمکی به ما خواهد کرد؟ اگر بنا باشد دیدن از این سوی ماجرا نهایتن ما را به همان سویی ببرد که دیدن ماجرا از زاویهی دید زن روانپریش خواهد برد خسران دنیا و آخرت نصیب ما خواهد شد. فیلم را اشتباه دیدهایم و بدتر اینکه با فیلمی به همان بدی طرف خواهیم بود که با دیدن ِ (دمیدن سرنا) از سر دیگرش.
بیایید با اسم فیلم شروع کنیم: سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری. اسمها همیشه هم کلید ورود به دنیای فیلم نیستند اما چه کسی است که با شنیدن اسم «مردی که به لیبرتی والانس شلیک کرد» دلش نخواهد تمام روایت قاضی را سیر بشنود تا به راز شلیک به لیبرتی والانس پی ببرد. بگذریم که بر طبق قانونی نانوشته در هالیوود (هالیوود؟ شوخی میکنم؟ میخواهم شاهکار مکدانا را در چارچوب قراردادهای این کهنترین و کلیشهای ترین ضرادخانهی فیلمسازی دنیا بسنجم؟ بلی. و خیر. بلی چون این شوخیای است که سرش را خود مکدانا باز کرده و خیر. چون من از این شوخی بهسلامت خواهم گذشت.)، عناوین فیلمها وامدار قهرمانان فیلمها هستند. و نه فقط همین: نام فیلم صرفن نه اشاره به شيء که با ترفندی هوشمندانه در جهت کاراکترسازی از آن است: نه صرفن سه بیلبورد. بلکه سه بیلبورد خارج از ابینگ. و نه فقط خارج از ابینگ. بلکه در میزوری.
راه حل مکدانای کارگردان برای جان بخشیدن به کاراکتر بیجانش جذاب است. ما راه و بیراه در فواصلی معین به آنها باز میگردیم. برای مصاحبهی تلویزیونی. برای نمایش آن در تلویزیون. برای بازدید پلیسها. برای بازگشت پیرزن به میعادگاهش و کاشت گلهای یادبود. برای آتش گرفتن. برای مهار آتش. برای سرپا کردن دوبارهی بیلبوردها و الا آخر. اما شاهکار پیرنگ برای تیر خلاص به مخاطب کمهوشتر پایان آن است: به محض دور شدن از سه بیلبورد فیلم تمام میشود.
در ابتدای بحث رندانه گفتم برای بازدید دوبارهی فیلم «پیشنهاد»ی دارم. بلی. اما دلم میخواهد این پیشنهاد را وسوسهانگیزتر کنم: بیایید ببینیم مکدانا چطور پیرنگی کلاسیک (قهرمان اسطورهای) را پس میزند تا پیرنگی مغشوش (مدرن؟) را جایگزین آن کند. صریحتر و سلیستر بگویم اینکه مکدانا چگونه موفق شده همهمان را گول بزند تا دربارهی عناصر فرعی فیلمش ساعتها بحث بیفایده کنیم و قهرمانان اصلی را (بیحاشیه) حتا خیلی جدی نگیریم. بلی. همان سه بیلبورد: خارج از ابینگ میزوری.

سايهيهشك...
ما را در سایت سايهيهشك دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 22:22